تبليغاتX
نیازم باش "> function GetBC(lngPostid) { intTimeZone=12642; strBlogId="niazambash"; intCount=-1; strResult=""; try { for (i=0;i1) strResult=intCount + " نظر" ; strUrl="http://commenting.blogfa.com/?blogid=" +strBlogId + "&postid=" + lngPostid + "&timezone=" + intTimeZone ; strResult ="" + strResult + " " ; document.write ( strResult ) ; } function OpenLD() { window.open('LinkDump.aspx','blogfa_ld','status=yes,scrollbars=yes,toolbar=no,menubar=no,location=no ,width=500px,height=500px'); return true; }
صفحه نخست | آرشیو وبلاگ | پست الکترونیک
امروز :
Image and video hosting by TinyPic
  نوشته شده در  دوشنبه سوم اردیبهشت 1386ساعت 23:25  توسط لیدا  | 

 تو زيباترين ستاره خوشبوترين گل و مهربونترين فرشته ي قلبم هستي

كه هر چندوقت يكبار به خانه ي خلوت و تنهايي ام سر مي زني

 تو بودي كه بانگاهت عشق را برايم معني كردي

 صداي تو براي من آرامش بخش ترين آهنگ ها چشمانت پر نورترين

 فانوس ها و لبانت قرمزترين شقايق هااست

 تو تنها كسي هستي كه واژه ي گل را دوست داشتن را و خنديدن رابه من ياد دادی

اگربخواهم تو را توصیف كنم مي گويم تو مقدسي مثل عشق من به تو

  نوشته شده در  چهارشنبه چهارم بهمن 1385ساعت 18:35  توسط لیدا  | 
مهربانم تو بگو بعد از تو از کدام دريچه ي آسمان به تماشا بنشينم و با کدام واژه عشق را معنا کنم ؟ بي تو همه ي فصلها خاکستري و همه ي ستاره ها خاموشند. کيفر شکستن دل من چند جاده غربت و چند آسمان تنهايي است باور کن من هنوز هم به قداست چشمان تو ايمان دارم

براي او که وسعت قلبش اندازه ي تمام عاشقانه هاي روي زمين است

  نوشته شده در  چهارشنبه چهارم بهمن 1385ساعت 18:30  توسط لیدا  | 
 

خدایا تو را به خاطر سه چیز سپاس گزارم:

دادن هایت

ندادن هایت

گرفتن هایت

دادن هایت را نعمت

ندادن هایت را رحمت

گرفتن هایت را حکمت

 

  نوشته شده در  جمعه بیست و نهم دی 1385ساعت 13:21  توسط لیدا  | 
امشب دوباره عطر تو را بو کردم و خاطراتت دوباره زنده شد و به یادت اشک ریختم .... چقدر جایت کنارم خالی شد و من در حسرت نگاه معصومانه ات ماندم.
امشب دوباره عطر تو را بو کردم و یادم امد که با من بودی .... دوباره با غم خو کردم... کاش می امدی و من از شوق به اسمان می رفتم .... باران می شدم ... قطره ای روی رخت می گشتم و عطر تو در فضا می پیچید ...
و من... همیشه عطر تو را بو می کردم
  نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم دی 1385ساعت 20:23  توسط لیدا  | 

غروب که میشود

همیشه دلتنگم

دلتنگ آمدنت

صدای ثانیه ها را میشنوم

می خواهم فرار کنم

ازخودم ، ازتو

از هر چیزی که مرا دلبسته تراز این میکند

میخواهم تو را انکار کنم

عشق را با همه زیبائیش

انکار میکنم

من چرا باید تمام مهرم را

در سبد پرگل ارمغان تو کنم

چرا باید به انتظار آمدنت بنشینم

اما تو بارانی

مگر میشود بارش باران را منکر شد

من نمیخواهم به حرف دلم گوش کنم

امانمیشود بارش باران را منکر شد

وعشق راانکار کرد

دوستت دارم

 

  نوشته شده در  چهارشنبه هشتم آذر 1385ساعت 22:10  توسط لیدا  | 

هنوز هم عاشق نگاه مهربان تو هستم

نمي دانم چرا نمي توانم فراموشت كنم

كاش مثل تو بودم و به سادگي فراموشي را در ذهن خود جاي مي دادم

ولي نمي توانم

هر روزي كه از آخرين وداع ما مي گذرد

عشق من به تو اي همه هستي زندگي ام , بيشتر و بيشتر مي شود

چطور مي توانم تو را فراموش كنم

توئي كه تمام زندگي مني اي فرشته من

من يك آرزو دارم

اينكه برگردي و ببيني كه بي تو ماندن

چقدر برايم مشكل است

پس برگرد و مرا به زندگي اميدواركن

  نوشته شده در  چهارشنبه هشتم آذر 1385ساعت 21:23  توسط لیدا  | 

زيباترين بهانه لحظه هاي زندگي ام

نمي دانم وقتي كه آرام درنگاهم نشستي

شاد باشم يا غمگين

                                         به بركت وجود تو بود كه طعم زندگي را چشيدم

                                                نگاهم كه به آينه گره مي خورد

                                             جمع شدن قطره قطره تو را ديدم

                                                واينكه آماده باش براي جدايي

                                         بايد رها شوي برپهناي صورتم بغلتي

                                و شادمانه مرا در اين سوگ تنهائيم بيشتر فرو بري

                                                          بهانه چشمهايم

                                                كمي آرام ترازديدگانم جدا شو

                                    تا من هم به پاس مهرباني ات

                                        قطره اي ديگر نثارت كنم

                                       نمي دانم اگر روزي نيايي

                                                          كدامين دست

                                         گونه هاي خشكيده مرا سيراب مي كند

                                                          بهانه زندگيم 

                            * هزار شاخه گل تقديم به نگاه مهربانت ميكنم *

 

  نوشته شده در  چهارشنبه هشتم آذر 1385ساعت 21:22  توسط لیدا  | 

سحرگاهان همراه با طلوع خورشيد

با عشق تو متولد مي شوم

تا شامگاه از نبودنت مي سوزم و مي سازم

اگر باشي از وجودت جان مي گيرم

و با نفست زندگي مي كنم

و با خنده ات آرزوهايم را به فراموشي مي سپارم

به اندازه تمام ستاره هاي آسمان دوستت دارم

همان ستاره هائي كه شبهاي خلوتم را نظاره گر بودند

و در آخراي آفتاب زيباي شرق

از اين انتظار سرد خسته شدم

دريابم

  نوشته شده در  چهارشنبه هشتم آذر 1385ساعت 21:20  توسط لیدا  | 

عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلکه نداشتن کسي است که الفباي دوست داشتن را برايت تکرار کند و تو از

 او رسم محبت بياموزي.....عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلکه يخ بستن وجود آدمها و بستن چشمهاست

عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلکه به دست فراموشي سپردن قشنگ ترين احساس زندگي است.

عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلکه ناتمام ماندن قشنگترين داستان زندگي است

که مجبوري آخرش را با جدايي به سرانجام برساني

 

  نوشته شده در  سه شنبه هفتم آذر 1385ساعت 19:56  توسط لیدا  | 
  دلم گرفته
تو این جایی ، صدایت
اینجاست
حتی
حرفهایت

برایم می خوانی ، مثل همیشه

در گرمای صدایت گم می
شوم
تو
می خوانی

و

بوم نیمه تمام
من
رنگ
می
گیرد
جان
می
گیرد
تو
می
خوانی
و
من از یاد می برم

ساعت ها را ، فاصله ها
را
غرق
در صدای تو

سیاه ، سپید می شود

دلم گرفته
پی صدایت می
گردم
بوم
نیمه ، جان می
دهد
عقربه
ها گویی تکان نمی
خورند
فاصله
ها از پی هم می
آیند
غرق
در نبود
تو
سپید ،
 سیاه می شود

غرق در نبود تو

...

  نوشته شده در  یکشنبه پنجم آذر 1385ساعت 19:48  توسط لیدا  | 
  نوشته شده در  یکشنبه پنجم آذر 1385ساعت 19:41  توسط لیدا  | 
  نوشته شده در  یکشنبه پنجم آذر 1385ساعت 19:35  توسط لیدا  | 

در لا به لای ثانیه ها وصال تو رامی جویم. اما ثانیه ها و ساعت ها می گذرند

 

و من در فراغ تو گم می شوم.صدای تیک تاک قلبم آزارم می دهد

 

 وقتی عطوفت دستانت را بر صفحه ی چهره ام نمی یابم. چه لحظه های

 

غریبی است وقتی چشم هایم نمی تواند در آینه ی نگاهت بنگرد تا بتوانم

 

 آرامش را در چهره ی پر تلاطم خود ببینم.چقدر حسرت انگیز است

 

که ثانیه های با تو بودن چنان از پی هم می گذرندکه لحظه ها اجازه می دهند

 

 مروارید دندان هایت را از میان خنده هایت نگاه کنم. تنها امید آن روزی را دارم

 

 که حسرت نگاه کردن به صورت طرب انگیزت و خمار شدن در عاطفه ی دستانت

 

  نوشته شده در  یکشنبه پنجم آذر 1385ساعت 19:17  توسط لیدا  | 

منتظر لحظه ای هستم که دستانت را بگیرم در چشمانت خیره شوم
دوستت دارم را بر لبانم جاری کنم منتظر لحظه ای هستم که در کنارت
بنشینم سر رو شونه هایت بگذارم....از عشق تو.....از داشتن
تو...اشک شوق ریزم منتظر لحظه ی مقدس که تو را در آغوش
بگیرم بوسه ای از سر عشق به تو تقدیم کنم وبا تمام
وجود قلبم وعشقم را به تو هدیه کنم اری من تورا دوست دارم
وعاشقانه تو را می ستایم

 

  نوشته شده در  یکشنبه پنجم آذر 1385ساعت 19:16  توسط لیدا  | 
باز هم براي تو مي نويسم تا بداني که ياد تو در لحظه لحظه من جاري است. باز هم از ديوارهاي فاصله عبور مي کنم و در ژرفاي لحظه با تو بودن گم مي شوم و در آن لحظه رويايي اوج در درياي بي پايان چشمانت غرق مي شوم تا در آن لحظه در نگاه تو گم شوم تا خودم را بيابم و از زندان لحظه هاي بي تو رها شوم..... شايد بتوانم به روياي با تو بودن برسم و چه روياي شيريني است، روياي با تو بودن رويايي که دست من را به دستان گرم تو مي رساند. آنگاه من در گرماي وجود تو ذوب مي شوم در آن زمان ديگر زبان از سخن گفتن عاجز است.‏ در اين روياي دلنشين تنها دلهاي ما هستند که با هم نجوا مي کنند، گويي از پيوند دستهاي ما روح ما هم به هم پيوند خورده......
  نوشته شده در  یکشنبه پنجم آذر 1385ساعت 19:12  توسط لیدا  | 
تنها در میان کوچه های نمناک اشک به دنبال جویبار غصه هایم راهی خیابان گونه های کویر زده ی تو می شوم. تیزی برق نگاهت را در منطقه ای که بارنگ سیاه دور آن حصار کشیده ای نمی توانی به زنجیر بکشی! تقلا برای پنهان کردن قلب پهناورت در میان دستان کوچکت بی فایده است! قلبت را نمی بینم اما حضور و تپش کند آن را از قطره های خون جاری از لاب لای قفس انگشتانت لمس می کنم.لرزه ی نحیف دستان نحیف تو قلب مرا به لرزه در می آورد و من اضطراب و ترس دوباره باختن و شکست را از پرده ی چشمانت می خوانم. دستانت می لرزند اما با همان ارتعاش خیس در حالی که اشک چشمانت باغچه ی مژگانت را آبیاری می کنند قلبت را به طرف من می فرستی. دستانت را که باز می کنی از قلب خبری نیست! تنهاچیزی که می بینم تکه سنگیست که با هر تپش جوی خون جاری از شکافهایش را زنده می کند!چشمانم مردد مانده اند برای فرستادن پیام تصویر قلب تو به ذهن من!قلبت را از تو می گیرم. دستانمان درهم گره می خورند و من به اندازه ی صدها دیوان مرثیه ی عاشقی حرف می خوانم از خطوط سرانگشتان تو! سنگ قلبت هنوز می تپد. با قلم آغشته به شعرم اسم خود را روی سنگ قلب تو حک می کنم. قلبت را به دستان خسته ات می سپارم تا دوباره در حصار آن به زنجیر کشیده شود. غمگین یا شاد نگاهم می کنی و در مسیر جویبار اشکهای من به سمت غروب لحظه ها قدم بر می داری! می روی و مرا در میان جنگل خزان زده ی خاطراتم رها می کنی. تو می روی با سنگ قلبت و من می مانم تا با رنگ شعرهایم غروب را نقاشی کنم زیرا که می دانم هر نقشی که بر سنگ حک شود تا بد باقی خواهد ! من می مانم به امید آن روز که سنگ قلب تو سنگ قبر من باشد!
  نوشته شده در  یکشنبه پنجم آذر 1385ساعت 19:6  توسط لیدا  | 
 

شب ها زیبا ترین لحظه ها بود برای دیدنت

برای تصور کردن تو در لحظه های با تو بودن

برای بوسیدن تو در باغی که درختانش با گل های نیلوفر و یاس جامه بر تن کرده بودند

همان جایی که چندین  بار حدیث عشق مان را فریاد زدی تا گنجشک ها و کلاغ ها و کبوترها شاهد جنونت شوند

همان جایی که گرمای خود را سپردی به سرمای پیکرم

 

این ها را یادت هست ؟

اما

بی تو ظرافت اصوات ، ذاکر دوست داشتن من نمی شوند !

و کسی میان باغ فریاد بر نمی آورد

دیگر خاطره ای در ژرفای خیالم مصور نمی شود

بی تو کلاغ ها و گنجشک ها و حتی کبوتر ها تبسم شان از سر تحقیر است "فقط"

 

خداحافظ !                                                                    
نه برای یک روز و شاید هم یک هفته

نه فقط برای لحظه ای نبوسیدنت !  

برای ...

....

همیشه !

همیشه ای که تو را به دوست داشتنم مقید می نمود !            

اما اکنون جاودانگی ندیدن های مان را ناشی می شود

خوب است !

آدم می شوم و دل هم نمی بندم

به لب هایت 

و دستانی ظریف

خداحافظ !

نه برای یک روز و شاید هم یک هفته

برای

همیشه

خداحافظ !!! ...

  نوشته شده در  جمعه سوم آذر 1385ساعت 12:48  توسط لیدا  | 

من / عشق

پاك                    يعني

سرزمين                      لحظه

يعني                                 بيداد

عشق                                                       من

باختن                                                            عشق

جان                                                                          يعني

زندگي                                                                               ليلي و

قمار                                                                                  مجنون

          در                                                           

ساختن                                                                                   عشق

دل                                                                                       يعني

كلبه                                                                           وامق و

يعني                                                                      عذرا

عشق                                                              شدن

من                                     عشق

فرداي                                يعني

كودك                          مسجد

يعني               الاقصي

عشق /  من

 

عشق                                        آميختن                                     افروختن

            يعني                              به هم        عشق                              سوختن           

چشمهاي                      يكجا                    يعني                        كردن

پر ز                 و غم                            دردهاي             گريه

خون/ درد                                                    بيشمار

 

عشق                                  من    

يعني                             الاسرار

كلبه                    مخزن

 اسرار     يعني  

 دوستت دارم  

  نوشته شده در  جمعه سوم آذر 1385ساعت 12:43  توسط لیدا  | 

من عشق را در تو

تو را در دل

دل را در موقع تپيدن

وتپيدن را به خاطر تو دوست دارم

من غم را در سکوت

سکوت را در شب

شب را در بستر

وبستر را برای اندیشیدن به خاطر تو دوست دارم

من بهار را به خاطر شکوفه هایش

زندگی را به خاطر زیبایی اش و زیباییش را به خاطر تو دوست دارم

  نوشته شده در  جمعه سوم آذر 1385ساعت 12:34  توسط لیدا  | 
اگر روزی به کوچه ی بن بست زندگی سری زدی و دیدی از فانوس روشن خبری نیست ! دیگر در آن حوالی سراغی از او نگیر ! اگر رهگذری پیر به تو گفت ، قناریت در حسرت دیدار مرد ! تو باور نکن ! تمام آن روزها تو در کنارم بودی ! کنار من و گریه های من ! هر کجا که من بودم ، تو هم بودی زیر نبض اشکهایم ! من در تاریکی شب فانوس روشن می کردم و تو آن را زیرکانه خاموش می کردی ! خواب به چشمانم نمی آمد اما تو در گوشم لالایی باران می خواندی ! هر شب ، شب بخیرم را با بوسه ای صبح می کردی ! و بغض سکوتم را با تبسمی که در چشمانت برق می زد می شکستی ! حالا نگو ! نگو که همه آن روزها را فراموش کردی ! نگو که همه آن روزها باد فانوس روشن مرا خاموش می کرد ! بیا به جان تمام ستاره هایی ، که هر شب با هم شمردیم امشب را دلواپس این فانوس خاموش نباش !
  نوشته شده در  چهارشنبه یکم آذر 1385ساعت 21:20  توسط لیدا  | 

 

 

آنقدر گوشه ي دفتر خاطراتت

شعر هاي حاشيه اي نوشتم !!!!

تا عاقبت در حاشيه چشم هايت افتادم

حالا که حاشيه نشيني را تجربه مي کنم

بگذار فقط يک حرف حاشيه اي ديگر بزنم

دوستت دارم .

                 "این خط آخر تقدیم به اون کسی که خـــــــــــیـــــــلــــــی دوستش داشتم"

 

  نوشته شده در  چهارشنبه یکم آذر 1385ساعت 20:56  توسط لیدا  | 

عاشق تنهایی ام  که شدم فهمیدم

بهترین یار را جسته ام ........

یاری که

تنهایم نمیگذارد

و هیچ جا رد پایی از آن باقی نمیماند

نه بر سنگ فرشهای خانه ......

و نه بر کنج قلبی شکسته ........

تنهایی بی انتهایم همچون یاسمینهای خاطراتم

می پرستمت

  نوشته شده در  چهارشنبه یکم آذر 1385ساعت 20:55  توسط لیدا  | 

  نوشته شده در  چهارشنبه یکم آذر 1385ساعت 20:52  توسط لیدا  | 

بايد قصه اي تازه آغاز كنم و نشان دهم كه هنوز ميتوانم عشق بورزم... باز هم برايت مينويسم از لحظه ضيافت من و دل كه در آن جاي تو خالي بود  و باز هم برايت مينويسم از عطش ديدار تو , از بغض غربت كه واژه به واژه آن را گريه كردم ... ابري ديگر فرا گرفته است . آسمان دلم را .... ميان غباري از درد نشسته ام.... به انتظار نگاه باراني .... صده ها, هزاره هاست كه نشسته بر سكوي انتظار يخ بسته ام, سنگ شده ام بدل به تنديسي سيماني شده ام . مدتهاست كه زمان گم كرده بر قلب خالي اين تنديس سيماني چشم اميد دوخته ام و تو را كه نميدانم كيستي و فقط ميدانم مثل هيچكس نيستي ,انتظار ميكشم. بر هر ضريحي,بر هر شاخساري,بر هر قفلي, بر هر سبزه و گلي, بر هر باغ و گلستاني, بر هر خاطره و خاطره اي و بر تمامي لحظه هاي فرصت رو به پايانم ... آمدنت را دخيل بسته ام

  نوشته شده در  چهارشنبه یکم آذر 1385ساعت 20:44  توسط لیدا  | 

  نوشته شده در  چهارشنبه یکم آذر 1385ساعت 20:41  توسط لیدا  | 

به هر جا که نگاه میکنم تو را میبینم. تصویر تو تنها چیزیست که چشمهایم باور میکند ٫دستان لرزانم را دراز میکنم تا صورت مهربانت را لمس کنم اما به یکباره محو میشود و من به یاد میاورم که تو در کنار من نیستی. چشمهایم را آرام می بندم،صدایت در گوشم میپیچد ٫ طنین خنده هایت همه جا را پر میکند ، بی اختیار لبخند میزنم ولی صدایت دور و دورتر میشود و من به یاد میاورم که باز هم تو نیستی. چه شیرین است تمام لحظه ها را به یاد تو بودن ٫ دلم میخواد با تو در کنار ساحل بنشینم سرم را روی شانه ات بگذارم و امواج آبی را نگاه کنم و به آواز امواج گوش بسپارم. دلم برای آرامش نیلگون امواج تنگ شده٫ دلم برای چشمهای دریایی تو تنگ شده . دلم هوایت را کرده است. میبینی! دوباره بیقرار شده ام گیج شده ام. تو این حرفهای آشفته را به دل دیوانه ام ببخش . دوستت دارم عشق من. دوباره این دل دیوانه برای دیدن تو دلتنگ شده.... برای تو ... می خواهم برای تو بنویسم ٫ آری برای تو که وجودمی برای تو که تمام دنیای منی می خواهم نوشته هایم را به نگاه ناز تو ، به دستان نوازشگرت به تو که با گرمی عشق به من زندگی دادی به تو که اگر نباشی من دگر نیستم پس باش تا من هم باشم . بمون تا بمونم ...

  نوشته شده در  چهارشنبه یکم آذر 1385ساعت 20:38  توسط لیدا  |